دیگه مطلبی اینجا نوشته نمیشه....مرسی از همتون توی این مدت....از همه دوستای وب نویسم...مثه الهام که منو وبلاگ نویس کرد تا....!
۰۹۱۲-۵۰۹۷۳۶۵ هر کی کارم داشت یا هر چیزه دیگه تماس بگیره....!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 1:21 توسط نوید
|
من زندم...!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0:15 توسط نوید
|
در انتظار چه هستی؟؟؟
به چه دل بسته ای؟
از خودت!از ماه آسمانت!از روشناییه روزت!از دیوارهای اطرافت!از دیوهای همراهت!از فرشته ی شانه هایت! چه می خواهی؟
هیچ؟!؟ پس چرا اینجایی؟!
کسی که نه در انتظار است! نه دل بسته است! نه چیزی می خواهد!
پس چرا گوشه ای از قفس را تنگ کرده!؟
لحظه ای با من همراه شو!
بیا در دنیایی که انتظار!شنیدن!
دل بستن!رسیدن!
خواستن!خندیدن!
می خواهم چیزی که همیشه از من شنیدی رو باز هم ببینی!
از رویاییمان بیرون می اییم!
من را ببخش! همچین دنیایی وجود ندارد!
من در انتظار اتفاق خوب!دل بسته ی دیوارهای اطراف!خواستاره هر چه که هست!
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:49 توسط نوید
|
حس می کنی سرت!آره!همون انتهای مغزت!
تبدیل شده به یه چهار راه بدون چراغ قرمز!
هیچ قانونی!هیچ باید و نبایدی!هیچ حرکتی حس نمی شه!
درد و توی استخوان هات حس می کنی!
درد بیشتر می شه!حرکت توی چهار راه مغزت شروع می شه!
درد می پیچه توی تنت!دستات!کمرت!پاهات!حتی ناخن هات!
احتیاج داری!آره! محتاجی تا بیاد و حسابی بغلت کنه!انقدر که درد و از تنت فراری بده!
داری دنبالش می گردی!تنها نیستی!۳ نفری دنبالش می گردین!
خودت!تنهاییت!دردت
نیست نیست نیست!!!
سعی می کنی درد و فراموش کنی!
دیگه نمی تونی بلند شی!
حس می کنی دنیا همین طوری می مونه!
درد گم میشه توی مغزت!
به انتهای امشب رسیدی! همه چی رو می سپری به فردا!
برای تو:تکرار برای من هم اینگونه است!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:30 توسط نوید
|
پنجره ات را باز کن....!
در خود نشکن! زجر آور است چیزی که می بینی!
تحمل کن!!!
عاشقانه های تاریکی در راه است ! تحمل کن!
ثانیه ها سنگی شده! سخت.محکم!
کاش دیوار زمان را می شکستیم! اما دست های ما از سنگ نیست!
تحمل کن!!!
نگاهت شیشه ای شده!با ترانه می شکند!
دیده ات بارانی! تحمل کن!!!
کسی تاریکیه قلبت را ندید! چاه های عمیق همیشه تاریکند!
غصه از جنسه انتظار....انتظار از جنس مرگ.....مرگ از جنسه من است!
اما تحمل کن!!!
صدایم خاموش است....خاموشی از جنسه پنجره!
تحمل کن!!!
هر کس از پنجره ی خود دور دست را می بیند!
از پنجره ی من دوردست عاشقانه ها تاریکند!
عاشقانه های روشنی در دوردست در انتظارتند!
تو تحمل کن!!!
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 20:47 توسط نوید
|
خیلی وقته که دیگه باهات حرفی ندارم....!
تو به من گوش نمیدی مهم هم نیست....من فقط می گم! فرصتی برات نمی ذارم چیزی بگی!
چون چیزی رو که باید می گفتی تا حالا نشون دادی....!
زندگی ۴ تا فاصله داره...!بهار.تابستون.پاییز.زمستون!
بهتره این جوری حالیت کنم...تولد!لذت و لذت و فقط لذت.فاصله ای که توش چشم و گوشت باز میشه!فاصله ای که می فهمی دیگه هیچ فرصتی نداری!
اما می دونم تو اصلا حواست نیست.ذهنت در گیره اونیه که خیلی دوسش داری....خوش باشی باهاش! اما واسه من و تو هر کسی مثه ما یه فاصله وجود داره به اسم مرگ...که من و کسایی مثل من تو این لحظه می خوایم همه رو بغل کنیم و به اونا فک کنیم...اما بهتره جلوی اشکات و بگیری چون من نمی تونم اونارو ببینم...نمی خوام تو روی من تاثییری بذاری!
هیچ وقت از دست من راحت نمی شی....چرا فکر میکنی من با تو نیستم...آره با خودتم....خوده خودت....بازم نمی فهمی...بلند شو برو جلو آیینه....آره آره من با توام....خوب گوش بده همه از کسی که اونارو نا امید کنه بدشون میاد....حالا من دارم بهت حقیقت رو میگم...این یه حقیقته تو هنوز نمی دونی توی کدوم فصلی....این یه حقیقته که تو داری نا امید میشی!این یه حقیقته که من تو رو توی مرداب حقیقت خفه می کنم....اگه دوسم نداری بهتره هیچ وقت پیشم نیای!
من به تو هیچ فرصتی نمی دم....بهتره فقط گوش کنی!
تو از من بدت میاد من نا امیدت می کنم!
دیدی آپ کردم ناژین کوچولو!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:56 توسط نوید
|
نمی دونم.واقعا نمی دونم!
روبروم بشین!چشمات رو ببند!
می خوام تمام لحظه های شادی رو که ازم گرفتی!
گرفتی و به غم تبدیلش کردی!
کادو کردی و بهم تحویل دادی!
با شادی جواب بدم . انقدر شادت کنم !
که یادت بره یه روز می خوام همش رو ازت بگیرم!
دوست دارم پنجره های خونم یه بار با دست تو پاک بشه!
اما کدوم خونه؟کدوم پنجره؟ چه دل خوش! فقط یه زمین!
با اینکه نباید حرفی می زدی!
می پرسی سبز و خرم یا کویر؟!!
چون خودت می دونی بهت نمی گم!
اینجا بوی عطر تو میاد!داره من و می ترسونه!
اما اینجا فقط منم که می گم! تو می تونی گوش کنی!بعدش به گذشته فک کنی!
یا چشمات و باز کنی و از دست من راحت بشی!
آره چشمات رو باز کن! متاسفم من هنوز روبروت نشستم!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:33 توسط نوید
|
نمی دونم چی شد که به این فکر کردم که تو هیچی نمی دونی!
آره هیچی نمیدونی!!!
نمیدونم الان چرا انقدر خوشحالی؟
اما بهتره بدونی که هیچی نمی دونی!!!
جایی که دوست داشتی باشی اینجا نبوده؟!
حالا تو چرا داری میخندی؟یا اینکه خودت رو گم کردی!
یا اینکه تو لایق اینجا نبودی!
نه نه اینکه تو لیاقتت بیشتر از اینه!
تو لیاقتت همون کثافتیه که بهش میگی زندگی!
نمی دونم چرا میخندی؟
یا اینکه من تو رو اشتباه گرفتم!
اما بهتره هیچی نگی و گوش کنی!
اگه حرفام و باور نداری!میتونی بری!فراموشش کنی!
اما چیزی که جلو چشماته و بهش میگی زندگی!
از خاکه پوسیده ی توه!همونی که بهش میگن کثافت!
اونی که اینارو میگه تا بنویسم کناره دستمه!
فک نکن بلند شده رفته! میگه تا ازت بپرسم چرا اینقدر خوشحالی؟
بهتره هیچی نگی و چشمات و ببندی! اون موقع من و میبینی!
حالا چشمات و باز کن!اینکه جلو چشماته و تو بهش میگی زندگی!
همونه که بهش میگن کثافت!
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:38 توسط نوید
|
دیگر ترانه هم نمی اید! او هم تنها می گذارد!شاید دلگیر شده است!شاید او هم از رفتنت دلگیر است!
تو به او هم خیانت کردی!ترانه که از من نبود.از تو بود!حسه خودت را هم نپذیرفتی!
من به حست!من به ترانه وابسته بودم.حالا هر دوی شما رفتید!کجا نمیدانم؟!
همه ی پس کوچه های درونم خالی از ترانست!کجا رفته نمیدانم!
شاید در کنار توست!میدانم کجایی!اما حست نیست!یا تو از آن دوری یا او از تو فراری! او هم دیگر از تو می ترسد!
ترانه را در به در کردی! منتظر می مانم تا بیاید!ولی با من و بی تو! تا راه و رسمت را به او بیاموزم!
ترانه بیا!من شب نیستم که ستاره را بسوزانم تا پر پر زند!
همیشه در انتظارت!
من!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:54 توسط نوید
|
گاهی مثل تمام لحظه ها دلش برای او تنگ می شد!به او عادت کرده بود مثل نفس کشیدن!
برای دیدنش روشنایی را از دست می داد!تمام روز را رویا می دید تا به تاریکی برسد!
روزها می گریست تا شب ها با او بخندد!تا شاید آسوده تر درد دل بگوید!هیچ کدام تا به حال اشک دیگری را ندیده بود!ستاره به اشکش می گفت باران!در رویا می دید که شب های بارانی ستاره از غم دوری می گرید!چه غمیست فاصله ی دست ها!
عاشقانه دوستش داشت!تنها ستاره تاریکی را حس می کرد!
چه فاصله ایست از تاریکیه شب تا تاریکیه روز!
با تمام وجودش ستاره را فریاد می زد!می خواست او را در آغوش بگیرد!مثل تمام عاشقانه دیگر!
ستاره به او چشمک میزد و او هم بین فاصله ی روشن و خاموش ستاره می شکست!
چشمانش را بست و دستانش را تا لمس ستاره نزدیک کرد!ستاره را در آغوش گرفت و تا بوسه هم قدم شد!
چه خوش خیال!ستاره هنوز دل دل می زد!چه دردیست!او هرگز نمی دانست ستاره ها عاشق نیستند!فقط عادتشان چشمک زدن و دل خوش کردن است!ستاره ها عاشق نیستند...عادتشان است!
او هرگز چشمانش را باز نکرد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:57 توسط نوید
|
زمینیان آدم برفی را به جرم اینکه دلش هم سفید بود سنگ زدند و محکوم به مرگش کردند.گناهش چه بود؟او فقط زمینی نبود و متعلق به انتهای ابرها بود!
او که از مرگ نمی ترسید!او که گناهی نکرده بود فقط زمینی نبود!روزها به ابرها می نگریست.فرزند آنها بود!اما در انتظار خطوط گرم طلایی می نشست!حکم مرگش هیچ دسته زمینیان نبود!خطوط گرم طلایی مرگش را رقم میزدند!زمینیان سنگ می زدند و او روز به روز در میان خطوط گرم طلایی که انتظارش را داشت کم سوتر می شد!
از او چیزی باقی نماند جز خاطره ی سفیدش!چشمان سیاهش!دست های کم توانش!
چه آسوده خود را به خطوط گرم طلاییه مرگش سپرد!ولی شگفت است زمینیان هنوز سنگ می زنند!
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:55 توسط نوید
|
چه خوشحالم من....هر روز به تو نزدیک تر میشوم....دوستت دارم چون نمی توان با تو جنگید...سر سختی...دوست داشتنی هستی...و کسی با عشق و علاقه نمی جنگد....همه درگیره اینند که هر روز به عشقشان نزدیک تر شوند...من هم مثله انسان های انسان....چه خوشبختم من....تو مرا عاشقانه دوست داری و من تو را...همیشه در کنارم قدم به قدم نفس نفس...و زمانی که بین من و تو خلوتی خلوت تر از درختان پاییزیست و کسی جز تو و من و فاصله ی نفس نیست آنجاست که ابتدای توست و انتهای من....بوسه ای طلب میکنم و تو نا کام نمی گزاری اما تنها کسی هستی که غمگین نمیشوی چون من نیز غمگین نیستم...من از تو نمیترسم...من با تو نمیجنگم...در انتظار حضورت....!!!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 1:42 توسط نوید
|
دوستت دارم...بیشتر از هر نگاهی....بیشتر از هر صدایی.........تو از حسه دوست داشتنی که تو قلبم هست بهم نزدیک تری....توی سلولای مغزم...با تک تکه خطای کف دستم می پرستمت....دوستت دارم بیشتر از فاصله بین رفت و برگشت نفس هام...دوستت دارم بیشتر از تصویرم توی اینه و بیشتر از صدای پاهام توی رویای دم صبح...با تمام وجود میخوام داد بزنم که بهت احتیاج دارم باید باشی با تمام تصوراتم...گاهی مثل الان و گاهی مثله تمام لحظه ها دلم تا آخرین ستارش برات تنگ میشه و حتی یه ذره هم جا برای رفتن نداره...آخره ستاره های دنیا....دوستت دارم قد تک تک چشمکایی که ستاره ها هر شب واسه علاقه بهم میزنن اما من تو رو دوست دارم....تو که آخره ستاره هایی...!
در تمام احساس من یک ای کاش وجود دارد .....ای کاش تو هیچکس نبودی...ای کاش بودی و هیچکس نبودی...هیچکس همیشه دوستت دارم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:41 توسط نوید
|
غروب بود، گل آفتاب گردان تو آسمون به دنبال خورشيد می گشت. ستاره به گل چشمک زد . گل سرش رو پائين انداخت. گلها هرگز خيانت نمی کنند...!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:23 توسط نوید
|
اکنون زندگی به تعفن تبدیل شده!یا بهتر است گفت تعفنی که اغشته است به زندگی!غصه در پی شادی!و شادی که تلخ تر از عر غصه ای ست!
یا من باید تغییر کنم!و تبدیل به گوشه ای از زندگی شوم!
یا زندگی تبدیل به گوشه ای از ذهن و روح من!
من تو را می خواهم و تو زندگی!
مرگ عزیز است و مرگی که از شوق تو باشد!
تو زندگی را می خواهی و در پس آن تعفن!
اگر گوشه ای از زندگی شوم اغشته به تعفنم و تو مرا می طلبی!
و حال مرگ عزیز است وزندگی تعفن!
با شوق تو میمیرم و تو با شوق زندگی را طلب کن!
گاه مرا یادی کن و مرگ را غنیمت شمار و گوشه ای از زندگی باش!
و گاهی و فقط گاهی گوشه ای از مرگ و ذهن و روح من باش!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:14 توسط نوید
|
خسته ام از بودن انچه تو می خواهی باشم!
احساس بی وفایی شدید میکنم!
گم شده در زیر ظاهر!
نمی دانم تو چه انتظاری از من داری!؟؟؟
مرا تحت فشار قرار میدهی!
برای راه رفتن با کفش های تو!
هر قدمی که بر میدارم اشتباه دیگریست برای تو!
من دارم بی حس میشوم!
من نمیتوانم تو را آنجا احساس کنم!
خیلی خسته ام!
بیشتر مواظب باش!
من این میشوم!همه چیزی که میخواهم باشم!
هر چیزی که میخواهم انجام دهم!
بیشتر شبیه من است!و کمتر شبیه تو!
نمی توانی ببینی که داری مرا خاموش می کنی!
مرا سخت در آغوش گرفته ای!ترس از دست دادن کنترل!
زیرا باید همه ی انچه تو فکر میکنی باشم!
افتاده کنار!درست در مقابل تو!
هر قدمی که بر میدارم اشتباه دیگرست برای تو!
و هر ثانیه ای که هدر میدهم از آنچه بدست می اورم بیشتر است!
اما من میدانم!من میتوانم شکست خوردن بیشتر را تمام کنم!
من میدانم!تو درست مثل من بودی!
با کسی که بسیار از تو نا امید شده!
من بی حس میشوم!
من نمیتوانم تو را آنجا احساس کنم!
همه چیز هست!هر انچه تو می خواهی باشم!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:7 توسط نوید
|
کی گفته که صدای آب بسه برای تشنگی؟یا با نگاه شیرین یادت میره گرسنگی؟کی گفته که یه رخت خواب یعنی رسیدن به خواب؟یا واسه ی صد تا سوال نداری حتی یه جواب....؟
راستی کی گفته؟ صدای آب هست پس چرا تشنه ایم؟شیرین ها هستند باز گرسنه ایم...یه عالمه رتخت خواب اما شبام خواب نداریم....اهای کجایی کسی که این هارو گفتی....دلت به چی خوش بوده...به شیرینت؟به جای خوابت؟؟؟به چی اخه...؟
آره شیرین ها دروغیند....صدای اب صدای مرگه....تخت خواب یه وجب جا واسه خوابیدن ابدیه....قبره....صدای آب صدای صدتا ادم تشنست...نگاه شیرین نگاه دروغیه یه عشقه یه عشق دروغیه گند...رخت خواب مرگ ابدیه...پس کسی که اینارو گفتی به خودت شک کن...یا ما باید به خودمون شک کنیم هان؟؟؟ما که دیگه حتی شیرین هم نداریم؟حالا بدون نگاه شیرین با چی سیر بشیم؟اگه رخت خواب یعنی رسیدن به یه خواب پس چرا بیدارم؟؟؟
کی گفته این حرف دل من٬تو٬یا هرکی مثل ما یا شایدم هیچکسه؟
.........................................
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 1:53 توسط نوید
|
گاه گاهی از لحظه ها میشه آدم حتی از خودش حالش به هم میخوره....از اینکه هر کسی ازت انتظاری داره....میخواد هر جوری میخواد باشی یا انتظار داره یه طوره دیگه رفتار کنی....خلاصه خودت نباشی...
حالت از خودت به هم میخوره که مدام داری نقش بازی میکنی...نمی تونی خوده خودت باشی....چه زجریه که نقش یه بازیگره دیگرو بازی کنی....کاش میشد کسی ازمون انتظاری نداشت اون موقع خوده خودمون بودیم....!کاش میشد انتظاری نبود...کاش میشد کسی ازمون انتظاری نداشت...کاش میشد نقش بازی نکنی...کاش خوده خودمون بودیم....!
کاش حرف دل من٬تو و هر کسی مثل ما یا شایدم هیچکس همین بود....!
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 2:21 توسط نوید
|
دلم میخواد بمیری!
تو تا ابد اسیری!
دلم میخواد بسوزی!
لباتو هم بدوزی!
تو سرنوشتت اینه!
تا بد باشی همینه!
نه کم بشه از عمرت!
نه انتهای زجرت!
تموم نشه عذابه!
خونت بشه خرابه!
چه خوب بودی یه روزی!
حالا باید بسوزی!
نفرین من میگیره!
یه روز بدی میمیره!
دلم میخواد بسوزی!
سرت میاد یه روزی!
تموم نشه عذابه!
خونت بشه خرابه!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:1 توسط نوید
|
اگر بداند میمیرم میماند!اگر بداند میمیرم عادت میکند!اگر بداند میمیرم عاشق میشود میفهمد میگرید!
اگر بداند میمیرم نمیرود!اگر بداند میمیرم دستم را گرم میکند!کنارم میماند!میگرید!
من میگوییم میمیرم او همچنان میخندد!
او نمیداند!او نمیداند مرگ من تدریجیست!
او نمیداند ذره ذره میمیرم!
من بی تو میمیرم...
و همچنان میخندد!
روزی میفهمد که جواب خنده اش سکوت اجباریه این فاصله است!
من میمیرم[...]
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 17:54 توسط نوید
|
بازم یه اتفاق خووووووب....درست گفتم پیش زمینه یه اتفاق بد...آره زندگی یعنی یه عادت گند....یه عادت بی خود...سر دردی که تا موهامو فشار میده....آخه ذچرا؟؟؟چرا قصه عادت....چرا زندگی یه عادته گنده....اخه بابا بسه دیگه....!!!!هر چی نزدیک تر میشم تو دوووووور میشی نرووووو دیگه بهانه نیاااااار....خودتم میدونستی؟؟؟اره.....
یه اتفاق خوب یه عادت گند.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 21:3 توسط نوید
|
زندگی با یه اتفاق شروع میشه....یه اتفاق خوب....که زمینه رو واسه یه اتفاق بد میسازه...واتفاق بد میشه زندگی....آره زندگی خام خام یه اتفاق بده....که اتفاقای خوب نمیزاره یاد اتفاقای بد باشی...تا گرم میشی تا عادت میکنی تا همه چیز میشه اتفاق خوب....زندگی سر میرسه دوباره یاد اتفاق بد میوفتی که همیشه کمین کرده...همین اتفاقاست که زندگی رو میسازه...!!!
آره اسم اینجا اتفاق خوبه اما اتفاق خوب زمینه اتفاق بده...شاید توام هم اتفاقیه من باشی...!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14:4 توسط نوید
|